تبليغاتX
P e g a h

P e g a h

 

 

 

یک بار هم که شده بیایید منطقی فکر کنیم .............

چرا این همه می گن احمدی نژاد ؟

چرا موسوی ؟

چرا....................؟

ما قبول داریم دولت احمدی نژاد اشتباهات زیادی داشته یا به قول شما اقا محمود سوتی زیاد داده ( قضییه هاله و ... ).........

اما شده یه بار خودتونو جای اون بذارید ؟

شده فکر کنید مسولیت یه کشور و داشتن یعنی چی؟

یه ادمی اومده و طی چهار سال مسولیت سر جمع چهار – پنج تا اشتباه کرده............

به نظرتون شما میتونید تو چهار سال اشتباه نکنید؟

واقعآ میتونید  ........................؟

نمی خوام بگم شما رِیس جمهور شید نه.......!!!

 

اما اگه با قضاوت برخود کنید متوجه میشوید.

ü حالا میریم سراغ مهندس موسوس گل...!!

ü به نظر من حرفهای ایشون همش فقط رو برگه است

ü اگه میتونست چرا این وعده ها رو قبلآ عملی نکرده بود..؟

ü چرا فقط شعار و چرا فقط تو فکر این که طرفدار جمع کنه؟

ü تازه نمی خوام به ایشون تهمت بزنم ولی از اونجا که خاله ی من تو دانشگاه الزهرا درس خونده و اهل دروغ واقعآ نیست.................................یه حرفهایی از طرف خانوم اقا مهندس گفته که .....بعضی از اونارو براتون میگم

ü تهین به مقدسات از جمله  امامان

ü ازادی بیش از حد برای خانوم ها

ü فقط سیر کردن مردم و کار نداشتن به ساخت کشور

ü و...........................................

خیلی چیزهای دیگه

اگه هدف یک فردی که میخواد ریس جمهور بشه این باشه دیگه ........

برید از بزرگ تر ها که زمون مهندس بودن بپرسید

تنها ارتقاعی که به کشور داده بودن سرعت دادن به اعلام کپن بود.....

 

پس به نظر من بهتره بین بد و بدترین

بد رو انتخاب کنیم  

 

 

                                                 

 

+ نوشته شده در  2009/6/10ساعت 17  توسط Mahdya  | 

داستانک :

 

الکساندر فلمینگ - داستان کوتاه

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید…
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد…
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم.»
در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسید: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد…
پسر فارمر فلمینگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد…
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.

می دانید چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین!

+ نوشته شده در  2009/6/9ساعت 10  توسط Mahdya  | 

داستانک :

 

الکساندر فلمینگ - داستان کوتاه

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید…
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد…
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم.»
در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسید: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد…
پسر فارمر فلمینگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد…
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.

می دانید چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین!

+ نوشته شده در  2009/6/9ساعت 10  توسط Mahdya  | 

    داستانک:  وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  ۲  ساعت دیدن فیلم و خوردن  ۳  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

+ نوشته شده در  2009/6/9ساعت 10  توسط Mahdya  | 

 

                                               //  به نام محبوب ترین  //

به دراخوست پگاه جان

 

 

باغبان هستی

باغبان هستی


مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

 

+ نوشته شده در  2009/6/9ساعت 8  توسط Mahdya  | 

دستگيري راننده نابينا در استوني

يک‌ مرد نابينا در حين‌ رانندگي‌ در جنوب‌ استوني‌ به‌ توسط‌ ماموران‌ راهنمايي‌ و رانندگي‌ اين کشور دستگير شد.‌ به گزارش واحد مرکزي خبر ، ماموران‌ پليس‌ استوني‌ ابتدا تصور مي‌ کردند اين‌ راننده‌ براثر مصرف‌ مشروبات‌ الکلي‌ خودرو خود را بطور غير عادي‌ هدايت‌ مي‌ کند ، اما پس‌ از توقف‌ اين‌ خودرو متوجه‌ شدند مردي‌ نابينا پشت‌ فرمان‌ قرار دارد و به‌ کمک‌ راهنمايي‌ نوجواني‌ 16‌ ساله‌ که‌ در کنار او نشسته‌ بود رانندگي‌ مي‌ کند

+ نوشته شده در  2009/6/6ساعت 14  توسط Mahdya  |